دلم را شکستند، حرفی ندارم
و پیمان گسستند، حرفی ندارم
به زخمی صمیمانه آرام و مرموز
مرا هم شکستند، حرفی ندارم
شکستند ما را و آسوده خاطر
کناری نشستند، حرفی ندارم
هدف سینه ام، دشنه در دست یاران
گر آماده هستند، حرفی ندارم
شبی خسته برگشتم امّا اهالی
در خانه بستند، حرفی ندارم
دلم سوخت، باشد، از این شعله جمعی
غزل خوان و مستند، حرفی ندارم
کسانی که ما را به آتش کشیدند
گر آتش پرستند، حرفی ندارم


موضوعات مرتبط: مطالب عاشقانه

تاريخ : یکشنبه ۱۳۹۰/۱۱/۱۶ | 2:6 AM | نویسنده : محسن آزاد |